جامعه شناسی صنعتی

جامعه ی صنعتی و خصوصیات ومسائل آن

آخرین جلسه

آخرین جلسه در محیطی صمیمی و دوستانه برگزار شد.خنده وشوخی در این جلسه باعث شده بود که بچه ها استرس را کنار گذاشته و در بحث شرکت کنند.بحث دوباره درباره ی زیبایی،مد،تبلیغات و لوازم آرایش بود.استاد چند سوال از دانشجویان در این زمینه پرسید و آنهاپاسخ دادند.در این جلسه استاد وزیری خیلی مهربانتر از جلسه های قبل بودند و در انتها از دانشجویان خواسته شد تا آدرس وبلاگ های خود را بر روی برگه ای بنویسند و استاد هم آنها را در وبلاگ خویش ثبت کند.

در انتها من از استاد محترم جناب آقای وزیری کمال تشکر را دارم و امیدوارم همواره شاد و موفق باشند.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1391ساعت 12:12  توسط فاطمه همتی  | 

زیبایی

این حقیقت دان نــه حقنـد این همـه         نـی بـه بـاطل گمـرهـاننـد این رمــه
زانکـه بـی حـق، بـاطلی نایـد پـدیـد        قلب را ابلــه، بــه بــوی زر خـریـد
گــر نبـودی در جهــان قلبــی روان        قلبهـــا را خـرج کـردن کــی تــوان
تــا نباشـد راست کــی باشـد دروغ         آن دروغ از راست می‌گیـرد فــروغ
بــر امیـد راست کـج را می‌خـرنـد         زهــر در قنـدی رود آنگـه خـورنــد
گـــر نباشـد گنـدم محبــوب نـوش          چــه بـرد گنـدم نمــای جـوفـروش
پس مگــو این جملـه دینهــا بـاطلند         بــاطلان بــر بـوی حـق دام دلنـــد
پس مگـو جمله خیالست و ضـلال           بــی حقیقت نیست در عالـم، خیــال
آنکه گوید جمله حقست، احمقی است       وآنکه گوید جمله باطل، او شقی است

 

زیبایی چیست ؟

کلمه‌ی زیبایی به معنای «حالت و کیفیت زیبا» بوده و عبارت است از «نظم و هماهنگی که همراه عظمت و پاکی، در شیئی وجود دارد و عقل و تخیل و تمایلات عالی انسان را تحریک کند و لذت و انبساط پدید آورد».در زبان انگلیسی، زیبا (beautiful) به معنای «مطبوع بودن یک چیز برای حواس ظاهری و یا عقل»می‌باشد. در زبان فرانسوی زیباشناسی یا علم الجمال، به استتیک (esthetique) ترجمه شده که از واژه یونانی «aisthetikos» مشتق شده و به معنای حساسیت و استعداد دریافت به وسیله‌ی حواس است.در حقیقت، علم زیبایی شناسی، ‌مطالعات فلسفی در حوزه زیباییبوده و تظاهرات گوناگون زیبایی و ماهیت هنر و قوانین تکاملی آن را مطالعه می‌نماید. و می توان آن را علم چگونگی آفرینش هنری دانست.

گفته شده که آموزش و پرورش يونان قديم، زيباسازي را در شش ساحت پي مي‌گرفت: «بدن»، «باورها و عقايد»، «احساسات و عواطف»، «نيازها و خواسته‌ها»، «گفتارها»، و «كردارها». 

در یک تقسیم بندی کلی می توان مفاهیم را به دو دسته تقسیم کرد:

1-    مفاهیم ذهنی( subjective conceptes) : که در عالم خارج ، دارای وجود و حقیقت عینی نیستند ، همچون مفاهیم روان شناسی و عاطفی مانند: ترس، یأس، امید، شادی و غم که هیچکدام در خارج از ذهن و روان انسان وجود ندارند.  

2-    مفاهیم عینی ( objective conceptes ) : که در عالم خارج دارای تحقق عینی می باشند و احساس ، نگرش و سلیقه‌های ما دخالتی در وجود آنها ندارند مانند دیوار، کتاب و دیگر اشیاء خارجی.

زیبایی، واقعیت یا خیال؟

اما فراموش نکنید که تنها پاره‌ای از زیبایی‌ها وابسته به زاویه‌ی دید بیننده و پس زمینه‌ی فکری او است. آری اگر بر دیده‌ی مجنون نشینی، به غیر از حسن از لیلی نبینی هر چند در عالم واقع، لیلی بسیار زشت و نازیبا باشد. اما این بدان معنا نیست که همه زیباییهای عالم مربوط به نوع نگاه و رنگ عینک ما باشد.

از دیدگاه اسلام، جمال و زیبایی، یک پدیده عینی و واقعیت خارجی است و مستقل از عواطف ذهنی ما، در خارج وجود دارد. هر چند برای شناخت و لذت بردن از آنها نیاز به قدرت درک است. ولی باید بین قدرت درک زیبایی و اصل وجود زیبایی تفاوت قائل شد. زیباترین تابلوهای نقاشی را در مقابل کودکی بگذارید؛ از آن هیچ لذتی نمی‌برد زیرا بلوغ لازم برای درک زیبایی آن را ندارد؛ اما همین کودک، سال‌ها بعد که رشد و تکامل یافت، با دیدن همان تابلو، مات و مبهوت می‌گردد! یعنی زیبایی و جمال، از ابتدا در آن تابلو وجود داشت و هرگز زاییده‌ی ذهن بیننده نبوده و نیست اما بیننده در دوره ی کودکی، ابتدا بلوغ لازم و قدرت ادراک آن جمال را نداشت.

همچنین، علاوه بر نابینایی، کج بینی، انحراف دیگری است که در آیات و روایات نیز، به آن اشاره شده است."حُبُ الشَی یُعمی‌وَ یُصِم". هرچه به دل فرود آید در دیده نکو نماید.

 در جهان مدرن چه کسی زیبایی را تعریف می کند؟

در جهان مدرن شرکت ها و موسسات تبلیغاتی و لوازم آرایشی و بهداشتی،زیبایی را که فقط ظاهری است و با دیده چشم دیده میشود تعریف میکنند ودیگر کسی با دیده دل به آن نمی نگرد و باطن انسان چه زیبا باشد یا زشت اهمیت کمتری دارد.به همین دلیل همه به ظواهر پرداخته و از اصل وجودی و زیبایی درونی و قلبی فرسنگها فاصله گرفته اند.

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1391ساعت 14:41  توسط فاطمه همتی  | 

فیلمی کوتاه درباره مد و لوازم آرایشی و تبلیغاتی

فیلم درباره ی خانمی است در یک شرکت تبلیغاتی با لوازم آرایش به کلی تغییر میکند و بعد از آن از زن عکس های تبلیغاتی میگیرند و با فتو شاپ گردنش را کمی بلندترو فاصله چشمان وصورت را تغییر میدهند و بر روی بیلبردهای تبلیغاتی در شهر برای تبلیغ محصولات آن شرکت نسب میشود.ولی حقیقت امر با آن چیزی که ما میبینیم فرسنگها فاصله داره و در واقع شرکت های تبلیغاتی با ظاهر آرایی و زیباتر جلوه دادن محصولات خود به مردم آنها را به فروش میرسانند.

درجامعه صنعتی تبلیغات خیلی مهمه و باعث تغییر افکار و عقاید مردم میشه. در جامعه فرا صنعتی رقابت در تبلیغات جدید و زیباتره. با اینکار سود زیادی به سرمایه دار میرسه و کالاها فروش بالایی میره.

آموزش فتوشاپ - نکات آرایش دیجیتال واقعی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1391ساعت 15:32  توسط فاطمه همتی  | 

فیلم انیمیشنیmore

مور" انيميشني ست درباره مفهوم سعادت و شادي در زندگي كه در لابه لاي خاطرات كودكي مچاله شده ... تماشاي اين فيلم مثل خوردن ليمو شيرين است! اگر چه لذتبخش است ولي طعمي كه بجا مي گذارد ...

 "مور" داستان يك مخترع خسته و بي رمق است كه در دنيايي سرد و ماشيني به زندگي بيروح خود ادامه مي دهد و هروز به صورت تکراری از خواب بیدار میشود و به محل کار خود که کارخانه ای است میرود وبا بی علاقگی به کار نزد کارفرمای زور گو و مستبد میپردازد. تنها دلخوشي او خاطرات دوران كودكيش است. گويا افراد دور و بر او نيز اين نوع زندگي را قبول كرده و به آن تن داده اند. اما او كه خسته از اين نوع زندگيست، بدنبال اختراع وسيله ايست كه به زندگيش معنا و رنگ بدهد.دوربینی با پیچ و مهره میسازد و تمام امید وجودی خود را در آن بکار میبرد تا دنیا رو زیباتر ورنگی به صورتی که هر کس تمایل داره ببینه.او به آرزویش میرسد و در جامعه دارای مقام و موقعیت خوبی میشود ولی باز هم احساس نارضایتی میکند و در قبالش رویاها و امیدها در وجودش برای همیشه خاموش و خالی میشود و از رویاهای شیرینش فرسنگها فاصله میگیرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1391ساعت 14:52  توسط فاطمه همتی  | 

فیلم انیمیشنی das rad(سنگها)

"سنگها" داستان دو سنگ بنامهاي "هيو" و "كيو" است كه شاهد ظهور، شكوفايي، پيشرفت و در نهايت نابودي تمدن بشري هستند.

Das Rad

این فیلم از گذشته‌ای دور آغاز می‌شود و در آینده‌ای نامعلوم به اتمام می‌رسد. در ابتدا انسان اولیه را شاهدیم که ”چرخ“ را کشف و یا شاید بهتر است بگوییم اختراع می‌کند. چرخ که گفته می‌شود سرآغاز تمدن بشر است. هیو و کیو، این دو سنگ دوست‌داشتنی تماشاگر این نمایش بشری‌اند. آن‌ها عمر بسیار طولانی دارند و زمان برای آن‌ها خیلی سریع‌تر از ما می‌گذرد. بخش زیادی از فیلم را از دید زمانی سنگ‌ها می‌بینیم. روز و شب به سرعت عوض می‌شوند؛ به گونه‌ای که آن را حس نمی‌کنیم فقط با نگاه به آسمان متوجه سرعت گذشت زمان می‌شویم. درختان در یک ثانیه سبز می‌شوند و ثانیه‌ای دیگر از بین رفته‌اند. میوه‌ی درخت کاج که به شوخی به سمت سنگ پیری پرتاب می‌شود به محض برخورد با زمین تبدیل به درخت می‌شود؛ به طور پیوسته طبیعت در حال تبدیل است: به وجود می‌آید و از بین می‌رود، زاده می‌شود و می‌میرد. در این بین فقط تمدن بشری است که پیوسته زاده می‌شود و سنگ‌ها را شگفت‌زده می‌کند. آن‌ها چیزی ”غیر طبیعی“ را شاهدند که وجود طبیعی آن‌ها را تهدید می‌کند، چیزی که به قول کیو ”سیستمی“ پشت سرش است.
در بعضی از صحنه‌ها زمان را از دید انسان می‌بینیم که در آن هنگام سنگ‌ها و طبیعت بی‌حرکت می‌شوند. در اولین صحنه‌ای که زمان کند می‌شود، کیو در حال بازی با سنگی گرد است که پسر بچه‌ای به او نزدیک می‌شود و با حالتی متفکر به سنگ خیره می‌شود. او سنگ را لمس می‌کند و موسیقی باشکوهی را در این لحظه می‌شنویم که نقطه‌ی عطف زندگی بشر را نوید می‌دهد. آری کیو شعور ندارد، او با سنگ گرد فقط می‌تواند بازی کند اما انسان باشعور ”گردی“ را به خدمت خود در می‌آورد. شهرها را بنا می‌کند، جاده‌ها را می‌سازد و البته تابلوهای تبلیغاتی یا بهتر بگوییم خدایان دنیای جدید را. سعی کردم با توقف‌های متوالی فیلم، عکس‌های تابلوی تبلیغاتی کنار خیابان را ببینم. تقریباً همه‌ی آن‌ها عکس‌های تبلیغاتی بودند ولی عکس مسیح نیز بین آن‌ها بود!
به هر حال خدایان قدیم و جدید دست به دست هم می‌دهند و بشر را به سوی نقطه‌ی پایانی خود هل می‌دهند. طبیعت به دست بشر نابود می‌شود و آسمان‌خراش‌ها جای آن را می‌گیرند، تمدن به سرعت پیش می‌رود و در نقطه‌ای که هیو کیو، این آخرین امید و سمبل طبیعت، در حال له شدن زیر این تمدن هستند ناگهان متوقف می‌شود. در صحنه‌ای زیبا، دوربین از پایین تمدن خاکستری و غول‌آسا را نشان می‌دهد. تمدنی تاریک که تنها نور آن سوسو زده و خاموش می‌شود. نوری که سمبل آگاهی‌ست، سمبل انسانیت؛ انسانیتی که بسیار کم‌سو شده و در نهایت خاموش می‌شود و خاموش شدن به نابودی این تمدن می‌انجامد. جالب اینجاست که نابودی تمدن بسیاربسیار سریع‌تر از به وجود آمدن آن است. تابلوی تبلیغاتی نوشته‌ای را با عنوان ”Built to last “ نشان می‌دهد، یعنی ”ساخته شده تا جاودانه بماند“. انسان که همیشه درد جاودانگی را با خود داشته، از بین می‌رود، این قانون طبیعت است: تبدیل، تبدیل و تبدیل. تابلوی تبلیغاتی هم درهم می‌شکند و سقوط می‌کند و انسان مغرور جاودانگی را به گور می‌برد!

در این فیلم سنگ‌هایی را مشاهده می‌کنیم که کاملاً رها و آزادند. آن‌ها نه خوشحالند و نه ناراحت. آن‌ها خوشبختند، حتی خزه‌ها هم بهانه‌ی ارتباط و شوخی آن‌هاست نه مایه‌ی ناراحتی. هیو و کیو که شاهد ظهور و از بین رفتن تمدن انسانند، خم به ابرو نمی‌آورند و در نهایت بعد از این‌که تمدن عظیم بشری در مقابل چشمان آن‌ها فرو می‌ریزد، بدون این‌که حرفی در این مورد به زبان بیاورند، باز سر به سر هم می‌گذارند که خزه روی سرت سبز شده است.
سنگ‌ها نماد مفاهیمی هستند که انسان همیشه در جستجوی آن است: جاودانگی و خوشبختی؛ و در نهایت هنگامی که فکر می‌کند بیش از هر زمانی به آن‌ها نزدیک است از بین می‌رود (تمدن تا کنار سنگ‌ها پیش می‌رود ولی هیچ‌وقت به آن‌ها نمی‌رسد).

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1391ساعت 14:30  توسط فاطمه همتی  | 

نیازهایی که مارکوزه مطرح کرده

به باور هربرت ماركوزه (1979- 1898)، مهم‌ترین مشخصه جهان نوین غیر عقلانی بودن عقلانیت است؛

زیرا در آن، صلح از طریق جنگ تضمین می‌‌شود و آزادی انسان‌ها از طریق تباه‌سازی افراد، نیازها و توانایی‌هایشان محقق می‌‌شود و توده مردم،  فقیر، ضعیف، سركوب شده و استثمار شده نگه داشته می‌‌شوند.

به‌زعم او عالی‌ترین مظهر عقلانیت رسمی، جلوه ناب غیرعقلانی بودن عقلانیت است.

تكنولوژی نوین، كه عالم‌گیر‌ترین مؤلفه‌های جوامع نوین و پرچم‌دار پدیده جهانی شدن است، از دید ماركوزه به نوعی یكه‌تازی در جوامع نوین منتهی می‌‌شود كه در بردارنده روش‌های مؤثرتر و حتی دلچسب‌تری از كنترل بیرونی افراد است. نتیجه این وضعیت، پیدایش جامعه‌ا‌ی است كه ماركوزه آن را جامعه تك‌بعدی(ساحتی) می‌‌خواند.

ماركوزه می‌‌گوید: در جامعه صنعتی امروز، عمل تولید نقش ویرانگری را بازی می‌‌كند و پیوسته این بازی، گسترش می‌‌یابد. انسانیت در معرض یك نابودی كامل قرار گرفته، اندیشه و بیم و امید انسان‌ها بازیچه قدرت‌های بزرگ گردیده، فقر و بدبختی در كنار توانگری‌های نوظهور خود‌نمایی می‌‌كند و از این روست كه توسعه، تكامل و نظام فكری این جوامع در اساس غیر منطقی به نظر می‌رسد.

او همچنین درباره ماهیت سلطه‌آفرین نظام تكنولوژی می‌‌گوید:  تكنولوژی در برقراری شكل‌های تازه نظارت و روابط اجتماعی، با اثرات و نتایج روز‌افزون، پیروز شده و تا آن پایه در گرایش توتالیتاریستی خود پیش رفته كه حتی كشورهای توسعه نیافته و غیر‌صنعتی را مبتلا كرده است.

از رهگذر تكنولوژی، فرآیندهای فرهنگ، سیاست و اقتصاد درهم می‌‌آمیزد و سیستمی را به وجود می‌‌آورد كه با دخالت در تمام شئون زندگیشان انسان‌ها را می‌‌بلعد و هر جهشی را وا‌پس می‌‌زند.

به نظر ماركوزه، نقد مهمترین تفكر فلسفی است. بنابراین او در كتاب «انسان تك ساحتی» آسیب‌هایی را كه جامعه سرمایه‌داری صنعتی بر توانایی نقد یا عامل رهایی وارد كرده است  بررسی می‌‌كند.

به نظر ماركوزه نیروهای رهایی بخش در جامعه صنعتی مدرن به نحو فزاینده‌ای در حال نابودی هستند. دیگر چندان نیروی مخالفی باقی نمانده است. یكی از علل این تحول، گسترش رفاه و بهبودی مادی است كه جامعه پیشرفته را در برگرفته است.

 مارکوزه در کتاب گفتاری در رهایی به این نیازها اشاره می کند ومی گوید:نیازهایی که در ابتدا یک پیشنهاد بوده اند ودر اثر فشار تبدیل به یکسری نیازهای کاذب شده اند.

اما این رفاه كاذب تنها در خدمت برآوردن نیازها و خواست‌های كاذب افراد است. این نیازها، نیازهایی هستند كه طبقه حاكم به عنوان خواسته‌‌های واقعی توده از طریق ایدئولوژی  كاذب بر آنها تحمیل می‌كنند. در جامعه موجود افراد دیگر توان تشخیص مصالح راستین خود را از دست داده  و كاملا مسخ شده‌اند.

یكی از مهمترین نقدهای ماركوزه بر جامعه نوین، تك ساحتی ساختن رفتار انسان است. یكی از پدیده‌های مهم كه باعث به  وجود آمدن رفتار تك ساحتی می‌شود، وسایل ارتباط جمعی و صنایع سرگرم‌كننده و وقت پركن و همچنین آموزش و پرورشی است كه خلاقیت و اندیشه فردی را از میان می‌برد. پیامد چنین وضعی از نظر ماركوزه، سیاست‌زدایی جامعه و حذف مسائل سیاسی و اخلاقی از زندگی اجتماعی است.

ماركوزه در مقاله «در باب تساهل در جوامع صنعتی معاصر» تحمل و تساهل رایج در این جوامع را در واقع فریب‌گرانه و سركوب‌گر آزادی واقعی توصیف كرده است. بیان عقاید مخالف در این جوامع آزاد است اما آزادی بیان عقیده در مقابل سلطه همه‌گیر اثری ندارد.

او بر این باور است كه تكنولوژی در قرن بیستم (كه آن را تكنولوژی دیرهنگام می‌نامد) شاید باعث افزایش تولید شود. اما در واقع وابستگی جدی برای فرد به وجود می‌آورد و انسان را بدل به ضمیمه‌ای برای ماشین می‌كند.

هرچه این تكنیكی شدن ادامه یابد ساحت‌های بیشتری از حیات اجتماعی تابع منطق این تكنیكی شدن می‌شوند و در نهایت مدیران فن‌ سالار و بوروكرات قدرت بیشتری در دست می‌گیرند و در نهایت به سلطه خود شكل می‌دهند.

به اعتقاد ماركوزه انسان قادر به خروج از شرایطی كه سرمایه‌داری و جامعه مصرف برایش ایجاد كرده، نیست. او می‌‌نویسد: جامعه بورژوازی چون قطاری است كه با سرعت در حركت است و راننده خود را از پنجره بیرون انداخته و هر لحظه امكان سقوط به دره  آن‌را تهدید می‌‌كند.

یكی از مفاهیم دیگر در اندیشه ماركوزه «فرهنگ بسته‌بندی» شده است. در مفهوم فرهنگ بسته‌بندی شده، ماركوزه بر نقش تشدید‌كننده رسانه‌های جمعی و غرق شدن سنت‌های فرهنگی طبقات پایین جامعه، تاكید می‌كند. برپایه این نظر، وسایل ارتباط جمعی نوین، در پاسخ به  ضرورت‌های  تبلیغات و افزایش مصرف شكل گرفته‌اند و نوعی از آگاهی كاذب به وجود می‌آورند.

در این وضعیت مردم، منافع واقعی خود را درك نكرده و به نظم اجتماعی یكپارچه، سركوب‌گر و نالایق خو می‌گیرند. همچنان كه قبلا اشاره شد ماركوزه با تفكیك خواست‌های راستین بشر از خواست‌های كاذب، نقش وسایل ارتباط جمعی را پس زدن خواست‌های راستین به ضمیر ناخودآگاه و دامن زدن به خواست‌های كاذب می‌داند.

از دید او، شیوه بیان ابزارهای تبلیغاتی، سودجویانه است. جامعه در سایه این گونه تبلیغات پیوسته اندیشه متعالی و انتقادی را سركوب می‌كند. در زمان تبلیغاتی، تفاوت فعل و فاعل، حقیقت و واقعیت، هستی و چیستی  بازگفته نمی‌شود.

در این جهان، واژه‌ها و معانی خود را در یكدیگر می‌‌پوشانند و درونمایه اندیشه، چیزی جز مفاهیم قالبی نیست. از واژه‌ها جز آنچه تبلیغات یكنواخت القا می‌كند، چیزی به ذهن نمی‌رسد. آگهی‌های تبلیغاتی از هر سو مانع تكامل حقیقی معنای واژه‌ها شده است. واژه‌هایی چون خوشبختی، رفاه، رشد، توسعه، آزادی، برابری و دموكراسی با واقعیت‌ها همخوانی ندارد.

ماركوزه در كتاب انسان تك ساحتی(1964)كه در حقیقت كیفرخواستی در برابر جوامع صنعتی و رو به رشد سرمایه‌داری به ویژه ایالات متحده آمریكا به عنوان سردمدار جوامع صنعتی است، می‌‌گوید: حقوق و آزاد‌ی‌های فردی از مسائل بنیادی نظام صنعتی پیشرفته دموكراتیك غربی است كه مفهوم خود را از دست داده و از مفهوم سنتی خود كاملا جدا شده است؛ آزادی تفكر و انتقاد كه از ویژگی‌های جامعه آزاد است به زندگی مادی و حساب‌گر تبدیل شده است.

ارزش آزادی با قدرت اقتصادی افراد سنجیده می‌شود، به همان مقدار كه تولید كالا افزایش یافته و رفاه نسبی و ظاهری ایجاد كرده است، لیكن وابستگی افراد به مشاغل چنان افزایش یافته كه معنای واقعی  آزادی دیگر قابل احساس و تفسیر نیست.

تولید و مصرف زیاد، باعث شده است تا انسان‌ها به وابستگان كالا تبدیل شده و این مشخصه جامعه تكنولوژیك  و سرمایه‌داری نوین است كه حتی انسان‌ها را تبدیل به كالا كرده است.

 در این حالت انسان‌ها متأثر از تبلیغات كالایی، رستگاری خود را از خرید و مصرف بیشتر می‌دانند كه نتیجه آن كار بیشتر است و در نتیجه حالتی از خود بیگانگی در جامعه پدید آمده و منجر به انسان‌های تك ساحتی شده است.

ماركوزه عقیده دارد كه در جامعه غیرصنعتی به صورت امروزی قلمرو حیات افراد از قلمرو نظام سیاسی جامعه جدا بوده و بدین ترتیب افراد، زندگی خصوصی داشته‌اند درحالی كه امروزه جامعه قلمرو حیات خصوصی را از انسان‌ها گرفته و در نتیجه آنان را به تقلید كوركورانه تشویق كرده و موجودی مصرفی و وابسته به كالا بار آورده است. نتیجه این كه آنها بی‌تفاوت و از خود و جامعه بیگانه شده‌اند.

كشورهای دموكراتیك فوق صنعتی امروزی چنان در افراد و جامعه رسوخ نموده‌اند كه حتی دانشمندان و فلاسفه را نیز پیرو خود ساخته به طوری كه هرگونه مخالفت واقعی از نظام را محكوم می‌سازند. عقل نظری به سود عقل عملی كنار رفته است.

پس برداشت‌های انسان‌ها از واقعیت دور می‌شود. امروزه كارگر صنعت برده مادی و معنوی تكنولوژی شده است، زیرا ماشین كارایی بیشتری از خلاقیت كارگر پیدا كرده است. از نظر ماركوزه علم نه تنها در تئوری بلكه در عمل رمز مجذوب تكنولوژی امروزین شده است.

جوامع صنعتی پیشرفته به كمك تكنولوژی رو به رشد، رفاه آدمیان را بالا برده و آنها را با زندگی ماشینی و رفاه اقتصادی هماهنگ كرده است ولی در عین حال روح آزادی و پرخاشگری و انتقادی را از افراد سلب كرده كه ماركوزه ادعا می‌كند هر آن كس كه در فكر زندگی آزاد فردا باشد، از نظر حكومت و صاحب‌نفوذان اقتصادی به عنوان دشمن جامعه سرمایه‌داری و رفاه مصرفی معرفی شده، زیرا بیداری انسان‌ها  از خواب نظام سرمایه‌داری و تكنولوژیك، مانع بهره‌وری و منافع صاحبان صنعت خواهد شد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 13:26  توسط فاطمه همتی  | 

تعریف جامعه شناسی و کاربرد آن

تعریف جامعه شناسی:جامعه شناسی مطالعه قوانین و فرایندهای اجتماعی است که مردم را نه تنها به عنوان افراد و اشخاص بلکه به عنوان اعضاء انجمنها ،گروهها و نهادهای اجتماعی شناسانده و مورد بررسی قرار می دهد .دامنه جامعه شناسی بینهایت وسیع است و از تحلیل برخوردهای گذرا بین افراد در خیابان تا بررسی فرایندهای اجتماعی جهانی را در بر می گیرد در واقه دانش بررسی جامعه می‌باشد. این رشته علمی به بررسی جوامع بشری، کنش‌های آنهابرهم‌، و فرایندهایی که جوامع را در وضعیت جاری‌شان نگاه داشته یا تغییر می‌دهد می‌پردازد. این رشته علمی تلاش می‌کند به این هدف با تجزیه جامعه به بخش‌های تشکیل دهنده‌اش مانند انجمن‌ها، نهادها، گروه‌های هم‌جنس، هم‌نژاد، یا هم‌سن، و بررسی نحوه برهم‌کنش فعال این اجزاء با همدیگر بپردازد. علاوه بر اینها، این علم موضوعاتی مانند طبقه اجتماعی، قشربندی، جنبش اجتماعی، تغییرات اجتماعی و بی نظمی‌هایی مانند جرم، انحراف، و انقلاب را مورد تحقیق قرار می‌دهد.
رشته جامعه‌شناسی به بررسی نحوه‌های تأثیر ارگان‌های اجتماعی بر رفتار انسانها، برهم‌کنش ارگان‌های اجتماعی مختلف با یکدیگر، تشکیل، فرسودگی و نابودی آنها می‌پردازد.از آنجایی که جامعه‌شناسی به رفتار ما به عنوان موجوداتی اجتماعی توجه دارد، زمینه پژوهش آن از واکاوی(تحلیل) تماس‌های کوتاه میان افراد ناشناس در خیابان گرفته تا بررسی روندهای اجتماعی جهانی، همه را دربر می‌گیرد. جامعه‌شناسی علم شناخت جامعه و همچنین ساختارها، روابط درون آن، نهادهای آن و واقعیت‌های اجتماعی است.

نظریه های جامعه شناسی :

 نظریه‌های جامعه‌شناسی چهارچوب‌های نظری هستند که جامعه‌شناسان از آنها برای توضیح و تحلیل فعالیت‌ها، فرایندها و ساختارهای اجتماعی استفاده می‌کنند. نظریه‌های جامعه‌شناسی به سه دسته کلی تقسیم می‌شوند.:

دسته اول نظریاتی هستند که با الهام از روش اتخاذ شده در علوم طبیعی، و با هدف یافتن قوانین جامع حاکم بر اجتماع انسان‌ها ایجاد شد. نظریه پردازان در این رشته تلاش دارند که روابط علت و معلولی حاکم بر جوامع انسانی را کشف کنند. قوانین و مدل‌های پیشنهاد شده می‌بایست بگونه‌ای بیان شده باشند که صحت آنها آزمایش پذیر باشد. به عبارت دیگر جمع‌آوری داده‌ها این نظریات را تأیید و یا تکذیب بکند. مثال بسیار معروفی از این گونه از نظریات مقاله معروف و تأثیرگذار ماکس وبر درباره ساختارهای اداری (bureaucracy) می‌باشد. این مقاله شالوده بسیاری از تحقیقات بعدی در این زمینه را بنا نهاد.

دسته دوم از نظریات اجتماعی بجای بررسی داده‌های تجربی فرایندهای اجتماعی، مسائل پایه‌ای‌تر و درونی‌تر را مورد بحث قرار می‌دهند. برخی از این مطالعات به خصوص به بررسی «رفتار» و «نظم» می‌پردازند و سعی در پاسخ به سؤالاتی مانند آنچه در زیر آمده می‌کنند: آیا رفتارهای اجتماعی عملگرا و هدفگرا هستند یا اینکه توسط ملاحظات زیبایی شناسی، عاطفی و اخلاقی شکل گرفته و هدایت می‌شوند؟ آیا الگوهایی که در رفتارهای اجتماعی مشاهده می‌شود ناشی از کنترلی است که مؤسسات بر اشخاص از طرق اخلاقی و یا اعمال زور دارند، یا اینکه ناشی از مذاکرات عملی است که بین افراد مختلف هنگامی که باید تصمیمی لحظه‌ای در شرایط غیر قابل پیشبینی شده در زندگی روز مره بگیرند می‌باشد؟ نظریات در این دسته بر نقش عاطفه در رفتار و نیاز به هماهنگی در ایجاد نظم تأکید دارند.

 دسته سوم از نظریات بصورت غیر مستقیم از روش‌های هرمنیوتیک سعی در یافتن معانی و قصدهای متونی را می‌کند که در یک جامعه به شهرت رسیده‌اند، و از این طریق و بصورت غیر مستقیم سعی در پاسخ به سؤالات مورد علاقه جامع شناسان می‌کند.

کاربرد جامعه شناسی:هدف جامعه‏شناسي مردم‌مدار «رهايي‌بخشي» است. اين حرف عجيبي نيست. منظور آشكار كردن مفروضات و ارزش‌هاي دروني نهفته‏اي است كه مردم از آن غافل هستند و آن شرايط را طبيعي فرض مي‌كنند. جامعه‏شناسي مردم‌مدار آينه‏اي است در مقابل مردم تا مناسبات طبيعي را بر هم زند. به‌عنوان مثال همان‌گونه كه ميلز مي‏گفت جامعه‏شناسي بايد روشن سازد كه گرفتاري‏هاي شخصي با شرايط كلان اجتماعي پيوند دارد. گسترش اين فهم اتفاق مهمي است زيرا سرگذشت‏هاي شخصي افراد را با تاريخ اجتماعي جامعه‌اي كه در آن زندگي مي‌كنند پيوند مي‌زند. راه‌هاي تحقق آن نيز آموزش جامعه‏شناسي براي گروه‌هاي مختلف مردمي است. زيرا به نظر جامعه‏شناسان مردم‌مدار همه مردم تا حدي نياز به بينش جامعه‏شناسانه دارند. در اين ميان دو گروه از جامعه‏شناسان از هم تفكيك مي‌شوند:

 ۱-جامعه‏شناساني كه هدف‌شان هدايت خلق است و حكم را از بالا صادر مي‌كنند و به صورت تك‌گويانه با مردم سخن مي‏گويند. به اين گروه جامعه‏شناسان مردم‌مدار سنتي مي‏گوييم. جامعه‏شناسان سنتي از طريق رسانه‌هاي ارتباط جمعي سعي مي‌كنند دانش جامعه‏شناسي را به مردم انتقال دهند.

۲- جامعه‌شناسان ارگانيك هستند كه هدف‌شان حفظ فضاي گفت‌وگو بين مردم و جامعه‏شناسان است زيرا اعتقاد دارند دانش جامعه‌شناسي را از خود فضاي گفت‌وگو بين مردم مي‌توان كسب كرد و پس از سروسامان دادن و منطقي كردن آن همان دانش را به مردم عرضه مي‌كنند. اين گروه با انجام پژوهش‌هاي مشاركتي و سيستم‌هاي تحليل استنباط فازي رابطه خود را با مردم برقرار مي‏سازند. جامعه‏شناسي مردم‌مدار به علت اينكه هم مشكلات و هم راه‌حل‌ها را از مردم مي‏گيرد يك جامعه‏شناسي بومي نيز هست. بنابراين براي حفظ منزلت و كارآمدي جامعه‏شناسي و همچنين منافع مردم و جامعه بايد علم جامعه‏شناسي از مرزهاي دانشگاه بيرون رفته و بين اقشار مختلف مردم توزيع و عرضه شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:46  توسط فاطمه همتی  | 

سلطه اقتصادی و سلطه فرهنگی چیست و تفاوت آنها

مفهوم «سلطه»

«سلطه»، كه در لغت به معني «قدرت از روي قهر»1است، در فرهنگ سياسي، به معني «استعمار» (امپرياليزم) و در زبان قرآني، به معني «استكبار» به كار ميرود و
عبارت از تسلّط سياسي و يا اقتصادي كشوري بر كشور يا کشورهاي ديگر است. هرچند در حقوق بين الملل، اصل بر تساوي حاكميت دولتها و مبتني بر احترام متقابل2 و عدم مداخله كشورها در امور داخلي يكديگر است;3 اما واقعيتهاي اجتماعي و سياسي حكايت از وجود قدرتهاي امپرياليستي و سلطه هاي گوناگون دارند كه به صورت هاي اقتصادي، سياسي و عقيدتي ظاهر ميشوند:


1. سلطه اقتصادي: سلطه اقتصادي وقتي است كه قدرتهاي اقتصادي اولا، از طريق شركتهي چند ملّيتي، منابع توليد و بازار مصرف کشورهاي مستعد سلطه را در اختيار خود ميگيرند و از اين راه، با تأسيس مراكز صنعتي در آن كشورها، بهرهكشي از كارگران با مزد اندك، تهيه مواد خام ارزان، و استفاده از معافيتهي مالياتي و ايجاد صنايع استخراجي و مونتاژ، کشورهاي ميزبان را عملا وابسته به خود ميسازند. ثانياً، با تأسيس بانكهاي استقراضي و پرداخت وامهاي پربهره به سرمايه داران خصوصي داخل کشورهاي محروم، زمينه را بري استثمار فراهم مينمايند. ثالثاً، از طريق ايجاد شركتهاي مختلط كشت و صنعت و با استفاده از امتيازات دولت ميزبان، راه را بري تكمحصولي كردن كشاورزي باز ميكنند و با اضمحلال كشاورزي سنّتي، بازار مناسبي براي فروش محصولات كشاورزي خود فراهم ميآورند. بدين روي، با تسلّط قدرتهاي اقتصادي بزرگ بر بازار، مواد اوليه، جريانات پولي و بانكي و ابتكار عمل در سرمايه گذاريها، امتيازات و منافع راهي کشورهاي سلطه گر و وابستگي و استضعاف متوجه کشورهاي ضعيف ميگردد.

۲. سلطه فرهنگي: امپرياليسم براي نيل به اهداف سلطه جويانه خود، با رسوخ در فرهنگ جامعه و با ارائه فرهنگ جايگزين، از طريق القاي نيازهاي مصنوعي و كالاهاي مصرفي و تلقين استقبال از فرهنگ عاريتي، آداب و رسوم و سنّت هاي تاريخي، ادبي، هنري، ملّي، و مذهبي جامعه را تضعيف مينمايد و در نهايت، با از بين بردن حسّ مسئوليت و كار و مبارزه، جامعه مورد نظر را به انحطاط ميكشاند و از اين راه، به به رهبرداري و استثمار کشورهاي ضعيف ميپردازد.

سلطه فرهنگی از نظر مکتب فرانکفورت:در طول 1930s، مکتب فرانکفورت، یک رویکرد انتقادی و transdisciplinary به مطالعات فرهنگی و ارتباطات، ترکیب اقتصاد سیاسی، تجزیه و تحلیل متنی، و تجزیه و تحلیل اثرات اجتماعی و ایدئولوژیکی است.آنها ابداع اصطلاح "صنعت فرهنگ" را به مشخص کردن فرایند صنعتی تولید انبوه فرهنگ و ضرورت های تجاری است که سیستم را سوار است.کالا، استاندارد، و توده ای شدن: نظریه پردازان انتقادی همه مصنوعات فرهنگی توده با واسطه در چارچوب تولید صنعتی، که در آن کالاهای صنایع فرهنگی همان ویژگی های دیگر از محصولات تولید انبوه را به نمایش گذاشته تجزیه و تحلیل کردند. صنایع فرهنگی تابع خاص، با این حال، فراهم آوردن مشروعیت ایدئولوژیک سرمایه داری جوامع موجود و یکپارچه سازی افراد به راه خود را از زندگی است.علاوه بر این، در نظریات خود در مورد صنعت فرهنگ و نقد فرهنگ توده، که در میان نظریه پردازان اجتماعی اهمیت آن در تولید مثل جوامع معاصر است.در نظر آنان، فرهنگ جمعی و ارتباطات در مرکز فعالیت های اوقات فراغت ایستاده، عوامل مهم اجتماعی، واسطه ها از واقعیت های سیاسی، و در نتیجه باید به عنوان نهادهای عمده جوامع معاصر با انواع اثرات اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی دیده می شود است.

علاوه بر این، نظریه پردازان انتقادی به بررسی صنایع فرهنگی در چهار چوب سیاسی به عنوان یک شکل از ادغام طبقه کارگر در جوامع سرمایه داری است.نظریه پردازان مکتب فرانکفورت در میان اولین نو مارکسی گروه های به بررسی اثر فرهنگ توده و ظهور جامعه مصرف کننده در طبقات کارگر که به ابزار انقلاب در سناریوی کلاسیک مارکسی است.آنها همچنین به تجزیه و تحلیل راه که صنایع فرهنگ و جامعه مصرف کننده ایجاد ثبات سرمایه داری معاصر و بر این اساس به دنبال استراتژی های جدید برای تغییر سیاسی، سازمان های تحول سیاسی، و مدل برای رهایی سیاسی است که می تواند به عنوان هنجارهای از نقد اجتماعی و اهداف برای مبارزه سیاسی خدمت می کنند.این پروژه نیاز به بازنگری نظریه مارکسی و تولید بسیاری از کمک های مهم - و همچنین برخی از موقعیت های مسئله است.

مکتب فرانکفورت مشتاقانه در فن آوری و فرهنگ متمرکز شده است، نشان می دهد که چگونه تکنولوژی تبدیل شدن به یک نیروی عمده ای از تولید و نحوه شکل گیری سازمان اجتماعی و کنترل شد.در 1941 مقاله، برخی از مفاهیم اجتماعی از تکنولوژی مدرن، "هربرت مارکوزه استدلال می کنند که فن آوری در دوره معاصر به منزله کل" حالت از سازماندهی و تداوم (یا تغییر) روابط اجتماعی، مظهر تفکر رایج و الگوهای رفتاری، ابزار برای کنترل و سلطه "(414).در عرصه فرهنگ، فن آوری، فرهنگ توده است که افراد معتاد به الگوهای غالب اندیشه و رفتار منطبق، و در نتیجه ارائه ابزارهای قدرتمندی برای کنترل اجتماعی و سلطه است.

سلطه اقتصادی از نظر مارکسیسم: برای مارکس٬ عامل اصلی تعیین کننده تاریخ بشریت اقتصاد است.از دیدگاه او٬ بشر حتی از همان روزهای آغازین بوسیله اندیشه های آسمانی به حرکت در نیامده بلکه او همیشه نگران مسائل مادی بوده است٬ از قبیل نیاز به غذا و بقای خویش. این اساسی ترین بیان دیدگاه ماتریالیستی تاریخ است. درآغاز مردم درکنارهم بصورت گروهی کار میکردند و چندان هم بد نبود. اما نهایتا با گسترش کشاورزی و مالکیت خصوصی این تقسیم کار و جدایی طبقات  بر اساس قدرت وثروت به نوبه خود تضاد اجتماعی را باعث شد که عامل تحولات اجتماعی است. همه اینها در دوران سرمایه داری شدت یافت و باعث افزایش بیشتر نابرابری بین کارگران و ثروتمندان گردید. بنابراین وجود این  تضادها اجتناب ناپذیرند زیرا هر طبقه بنابر کنش و واکنش متقابل درونی جامعه  به پیش می رود، سرمایه داری همچنین تکنیک  جدیدی برای "استثمار ارزش اضافی" ایجاد کرده است.

مارکس٬ یک سیستم اقتصادی ایده آل برای تبادل ارزش مساوی در قبال ارزش مساوی مطرح میکند جایی که ارزش بطور ساده بعنوان مقدار کاری که برای تولید هر چیزی بکار رفته است معین میگردد.سرمایه داری این طرح را با انگیزه سود رد میکند. این گرایشی است  که تبادل نابرابر ارزش کمتر در برابر ارزش بیشتر را ایجاد میکند. سود نتیجه نهایی است که ارزش اضافی از طریق کار کارگران در کارخانجات ایجاد میکند. یک کارگر ممکن است در عرض 2 ساعت کار آنقدر ارزش ایجاد کند که که برای تغذیه خانواده اش کافی باشد اما مجبور است یک روز کامل کار کند که درزمان مارکس ممکن بود12  تا 14 ساعت باشد. آن ساعات اضافی نمایانگر ارزش اضافی است که بوسیله کارگر ایجاد میشود. صاحب سرمایه برای ایجاد این ارزش هیچ کاری نکرده است اما به هر حال او استثمار میکند و این اختلاف را به عنوان بهره تصاحب میکند.

دراین زمینه مارکسیسم دو هدف دارد: اول اینکه این وضعیت را برای مردمی که در بی خبری بسر میبرند توضیح دهد . دوم اینکه طبقه کارگر را برای مبارزه و دگرگونی اجتماعی فرابخواند. این تاکید بر عمل بر خلاف فلسفه محض متفکران٬ نکته مهم در برنامه مارکس است. چنانکه او در تزهای معروف فوئر باخ نوشت "فیلسوفان جهان را به روشهای مختلف تفسیر میکنند. اما ٬ نکته این است که آنرا تغییر داد."

اقتصاد که پی بنای زندگی و تاریخ بشریت به شمار میرود٬ موجب تقسیم کار و مبارزه طبقاتی و برآمدن متمایز نهادهای اجتماعی است که موظف به حفظ وضع موجود می باشد٬ آن نهادهای اجتماعی یک روبنایی هستند که بر پایه زندگی اقتصادی و اجتماعی ساخته شده اند. بطور کلی آنها وابسته به شرایط مادی و اقتصادی هستند و نه چیز دیگر. همه نهادهایی که در زندگی روزانه ما بر جسته هستند مانند ازدواج٬ کلیسا٬ اوقاف٬ حکومت٬ هنر و غیره فقط زمانی میتوانند کاملا درک شوند که در چارچوب مناسبات نیروهای اقتصادی و اجتماعی بررسی شوند.

.کارل مارکس معتقد است برای تبدیل یک جامعه از وضعیت تولید سرمایه داری به حالت تولید کمونیسم، می‌بایست دوران گذاری را طی کرد و این امر به یکباره امکان پذیر نیست، مارکس این دوران گذار را دیکتاتوری پرولتاریا انقلاب کمونیست می‌نامد. جامعه کمونیستی مورد نظر مارکس که از کاپیتالیسم برمی‌خیزد هرگز در عمل تحقق نیافته و به صورت نظری باقی مانده است؛ و در واقع مارکس درباره خصوصیات جامعه کمونیستی صحبت زیادی نکرده‌است. با این وجود، اصطلاح «کمونیسم»، مخصوصاً وقتی با کاپیتالیسم همراه شود بیشتر به رژیم‌های سیاسی و اقتصادی تحت سلطه احزاب کمونیست اشاره می‌کند که مدعی هستند نماینده دیکتاتوری پرولتاریا (طبقه کارگر) می‌باشند.

تفاوت سلطه فرهنگی و اقتصادی:در سلطه اقتصادی زیر بنا جامعه یعنی اقتصاد کشورها تحت شعاع قرار میگیرد و از این طریق تمام مسائل مالی و سیاسی کشورهای تحت سلطه را در چنگ کشورهای استعمارگر قرار میگیرد ولی در سلطه فرهنگی روبنا جامعه یعنی فرهنگ تحت شعاع قرار میگیرد و کشورهای سلطه گر فرهنگ کشورهای زیر سلطه را در چنگ دارند و با القای فرهنگ خود و فرهنگ های بیگانه شالوده وبن فرهنگی آن جامعه را از بین می برند.

در کل از آنجایی که سلطه اقتصادی بر فرهنگ و سیاست جامعه و بالعکس سلطه فرهنگی بر اقتصاد وسیاست و برعکس سیاست بر هردم تاثیر می گذارد پس تغییر در روبنا ،زیر بنای جامعه را نیز متاثر میکند.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:47  توسط فاطمه همتی  | 

جلسه سوم

استاد در این جلسه چیدمان صندلی ها را به صورت دایره وار و گرد قرار داد و بعد شروع کرد به پرسیدن درس ها و مطالب جلسه قبل در این زمان جوکلاس شدیداً سنگین واسترس زا بود به طوریکه خود استاد به خاطر این مسئله معترض شد و دلیلش را از ما جویا شد یکی از خانم ها که رک وصادق بود به طنز گفت:دلیلش شمایید،استاد هر کدام از ما قبل از کلاس یک لیوان آب قند خوردیم بعدش هم همین طور و من هم در دنباله صحبت ها ایشان اضافه کردم که استاد دلیلش اینه که دوستان میترسن جواب اشتباهی بدهند  یا سوال کنن که شما آنها را به قول معروف ضایع کنید.استاد گفت ولی این دلیل نمیشه ودلیلی نداره زمانی که من به این صورت(دایره وار) در جمع شما منشینم دیگه من در این زمان یکی مثل شما هستم.و کم کم تعدادی از بچه ها هم در بحث شرکت کردند وکمی جو سبکتر و راحتتر شد.بعد استاد کتاب روشنگری از دکارت را معرفی کرد و گفت که قبل از روشنگری ،قرون وسطا و مسائل تفتیش عقاید و اینکه مرکز جهان واتیکان بوده و سلطه کلیساها به خصوص کلیسای واتیکان که معتقد بودند مرکز جهان زمین است و مرکز زمین کلیسای واتیکان است و گالیله که مدعی شد:من جهان رو تجربه کردم،زمین کروی است.زمین مرکز جهان نیست چون دور خورشید می چرخد.

گالیله مشاهده نمود که ماه بر خلاف گفته ارسطو که آن را کره‌ای صاف و صیقلی می‌دانست پوشیده از کوه‌ها و دره‌هایی است که نور خورشید برجستگی‌های آنها را مشخص تر می‌سازد به علاوه ملاحظه نمود که چهار قمر کوچک به دور سیاره مشتری در حرکت هستند و بالاخره لکه‌های خورشید را به چشم دید دانشمند بزرگ در سال ۱۶۱۰ تمام این نتایج را در جزوه‌ای به نام «کتاب قاصد» آسمان انتشار داد که موجب تحسین و تمجید بسیار گشت ولی انتشار کتاب قاصد آسمان فقط تحسین و تمجید همراه نداشت بلکه جمعی از مردم بر او اعتراض کردند و از او می‌پرسیدند چرا تعداد سیارات را ۷ نمی‌داند و حال آنکه تعداد فلزات ۷ است و شمعدان معبد ۷ شاخه دارد ودر کله آدمی ۷ سوراخ موجود است گالیله در جواب تمام سؤالات فقط گفت با چشم خود در دوربین نگاه کنید تا از شما رفع اشتباه شود.

مشاهدات و پژوهشهای گالیله او را به این وادی رهنمون شدند که فرضیه‌های علمی را که بر اساس آنها زمین در مرکزیت عالم قرار داشت و خورشید و ستارگان به دور آن می‌گشتند مردود می‌شمرد. نزدیک به نیم قرن پیش از آن کوپرنیک اثر بزرگ خود را که طی آن ثابت کرد خورشید در مرکز دستگاه ستاره‌ای ما ست و زمین و سیاره‌ها به دور آن می‌گردند- در معرض اذهان عموم قرار داده بود.

پاپ ابراز میداشت که:خدایی است که مرکز جهان است و این مرکز از خدا به سمت انسان رسیده و من نماینده خدا روی زمین هستم.

انقلاب دکارت وکانت:در عصری که دکارت در آن زندگی می‌کرد، این بزرگ‌ترین گناه بود که به وجود خدا شک شود، تا چه رسد به آنکه درباره خدا بمثابه فریبکار فکر شود. فرانسیس بیکن، پدر امپریسیسم و هم دوره دکارت، کار را برای خود آسان کرده بود، با گفتن آنکه فلسفه بایستی فقط بر روی استدلال تکیه کند، در صورتیکه الهیات از طریق اعتقاد قابل شناخت است، و به این صورت بیکن از رودررویی با کلیسا اجتناب کرده بود. در مقایسه، دکارت، از سوی دیگر، هدف خود را دقیقاً بر روی ممنوع‌ترین شک جامعه خود می‌گذارد، یعنی برای جامعه، اندیشه مستقل را بروشنی در برابر عموم به نمایش می‌گذارد. بسیاری از منقدان، به نتیجه گیری خدامنشانه دکارت درباره اعتقاد، و نیز به عملکرد و کوشش‌های وی برای سازش کلیسا و علم اشاره می‌کنند، و این‌ها را به‌عنوان دلیل بر ناصادق بودن دکارت در حرکت بالا در رابطه با شک در وجود خدا می‌دانند. چه منقدین درست گویند و چه نه، و صرفنظر از نتیجه گیری خود دکارت از بحثی که طرح کرده‌است، و با اینکه درک خودش اساساً محافظه‌کارانه بوده است،، این واقعیت غیر قابل انکار است که برخورد دکارت در شک و حتی مشاهده خدا به‌عنوان یک فریبکار، اعتقادات مذهبی زمان خود را به‌طور جدی تهدید و به لرزه درآورده‌است. وقتی عامه مردم چنین برخوردی با خدا را جایز بشمارند، عملأ این حرکت می‌تواند به کفر انجامد، صرفنظر از آنکه جواب‌های مقابل بحث اولیه هر قدر هم قانع کننده باشند. در واقع این طرح فکری، دقیقاً نطفه انقلاب دکارتی بود، گرچه این تحول از طریق شاید یک محافظه کار آغاز شد، یعنی خود شخص دکارت! جرئت به شک درباره اعتقادات غالب در جامعه، همانقدر برای تشویق اندیشه مستقل لازم بود، که به رسمیت شناختن برابری ظرفیت استدلال در انسان‌ها.به نظر كانت، روشنگر شدن رسيدن به حد بلوغ است. البته نه بلوغ طبيعي جسماني بل بلوغ فكري. (چون ممكن است عده اي تا پايان عمر به بلوغ فكري نرسند) پس چنان كه خودش تصريح مي كند، روشنگري خروج از حالت نابالغي است. ولي اين عدم بلوغ، چيزي است كه انسان خودش بر خودش تحميل مي كند زيرا نمي خواهد مسئوليت امور را به گردن بگيرد؛ مي خواهد اين مسئوليت را به ديگران بسپارد و خود مطيع آنها باشد. يعني «قيموميت» را مي پذيرد و ديگر كاري به درست يا نادرست بودن حكم آن قيم ندارد. بدين ترتيب نابالغي به معناي عدم قبول استقلال عقل است. به زعم كانت اين حالت، نقص فاهمه بشر نيست بلكه نوعي عادت به «تنبلي» است. لذا عدم روشنگري، چيزي نيست جز تنبلي ذهن، كانت در انتها شعار هُراس «شاعر بزرگ روم» را تكرار مي كند كه «شهامت فكر كردن داشته باش!» كسي كه شهامت فكر كردن را ندارد نابالغ است.
اگر قدري تامل كنيم درمي يابيم كه پيام كانت در اين مقاله، پيام جديدي نيست. به راستي كدام فيلسوف را ـ از ابتداي تاريخ فلسفه تاكنون ـ مي توان سراغ گرفت كه گفته باشد: استقلال فكري نداشته باش! شهامت در تفكر و استقلال ذهن، چيزي است كه فلسفه هميشه خواسته به ما بياموزد. پس حرف كانت محتواي بي سابقه اي نيست. حتي به باور نگارنده، پرداخت اين پيام در دكارت عميق تر از كانت است: دكارت مي گويد كه هيچ چيز را نپذير مگر آنكه براي تو واضح و متمايز باشد؛ كه اين همان استقلال ذهن است. سپس دو قيد مهم به آن مي افزايد و از دو چيز پرهيز مي دهد: يكي از شتابزدگي، و ديگر از سبق ذهن. شهامت در تفكر ممكن است در دام شتابزدگي جواني بيفتد و منحرف شود. بدين معنا در سخن دكارت عمق بيشتري ملاحظه مي شود.بهشت روی زمین از نظر کانت ودکارت که فیلسوف های مدرن بودند،تعریف میکنند.مارکس بهشت را کمون نهایی(جهانبی طبقه)میدانست.

کتاب دوم که استاد تاکید داشت:دیالکتیک روشنگری اثر تئودور ماکس بود.

روبنا و زیربنا از نظر مارکس:

رابطه دولت و جامعه نخستین بار از دیدگاهی جامعه شناسانه به وسیله کارل مارکس مورد بررسی قرار گرفت .فلسفه سیاسی قرون جدید رابطه دولت و جامعه را برحسب افراد و حقوق و آزادی های فردی و آن هم از دیدگاهی تجویزی در نظر می گرفت . اما مارکس اعتقاد داشت که نقطه عزیمت تحلیل دولت مدرن را نمی توان در فرد یا رابطه  او با دولت جستجو کرد. البته این برداشت به معنی نفی اراده و اهمیتی فرد در تاریخ نیست لیکن مارکس تعبیر دیگری از فرد داشت . به گفته او " انسان موجودی انتزاعی نیست که در خارج از جهان منزل کرده باشد بلکه انسان همان جهان اجتماعی ، دولت و  جامعه است" . بدین سان افراد تنها در ارتباط به یکدیگر اهمیت و معنی می یابند. بنابراین در صحنه زندگی سیاسی و تاریخی همواره مجموعه ای از افراد که دارای روابط ساختاری و عینی معینی با یکدیگر هستند فعالیت می کنند، چنین افرادی طبقات اجتماعی را تشکیل می دهند.بنابراین موضوع جامعه شناسی سیاسی بررسی رابطه دولت با ساخت طبقات اجتماعی است . از این نظر درک ماهیت دولت مدرن بدون شناخت رابطه آن با طبقات اجتماعی ناممکن است  .

روی هم رفته در تفسیر تمثیل زیربنا – روبنا سه تعبیر عرضه شده است که خود ریشه  در تمثیلهای گوناگونی دارد که مارکس در مورد روابط زیربنا و روبنا به کار گرفته است. این سه تعبیر عبارتند از :

1) تعبیر تعیین کنندگی یکجانبه

2) تمثیل دیالکتیکی یا تعیین کنندگی دوجانبه و تعامل زیربنا و روبنا 

 3) تعیین کنندگی همه جانبه

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:35  توسط فاطمه همتی  | 

خلاصه ی کتاب گفتاری در رهایی هربرت مارکوزه

خلاصه ی اثر:

گفتاری در رهایی " یکی از نوشتارهای " هربرت مارکوزه " جامعه شناس و فیلسوف آلمانی است که در باب آزادی به حال خود رها شدن انسان در عصرصنعتی ، نگارش یافته است "مارکوزه" در این کتاب نقاط ضعف ، کاستی ها و ناکار آمدی جامعه سرمایه داری صنعتی ، در قرن 21 را شرح می دهد، ونحوه ی رهایی از این نظام و پیوستن به جامعه سوسیالیستی را توضیح میدهد

"مارکوزه" بر این باور است که هر قدر هم که جوامع قوام یافته موجود ، سلطه خود را عقلانی ، کار اوموثر سازنند ، بازهم نمی توان جهان آزادی انسان را بر بنیاد آن استوار ساخت ساخت طبقاتی ونظارت کاملی که برای حفظ آن ضروری است .

نیازها و خشنودی ها یی می آفریند که سبب ایجاد بردگی دوباره وجود انسان می شود . این بردگی اختیاری که به اعمال اربابان خیر اندیش مشروعیت می بخشد ، تنها از طریق کنش سیاسی میتوان از میان برداشت که بتواند به ریشه های خویشتنداری و خوشنودی بنیادی انسان دست بیابد. این کنش سیاسی متضمن رهایی و وارستگی اصولی از نظام حاکم و طرد آن است و هدف آن ایجاد تحول و دگرگونی بنیادین در ارزشهاست ." بنیاده های زیستی برای سوسیالیسم "،" حساسیت نو" نیروهای براندازنده در حال گذار" ، " همبستگی " و " جهان سوم "، موضوعاتی است که درباره ی آن در کتاب بحث و گفت وگو می شود.

خلاصه کتاب : گفتاری در رهایی

فصل اول : بنیادی زیستی برای سوسیالیسم

فصل دوم : حساسیت نو

فصل سوم : نیروهای براندازنده - در حال گذار

فصل چهارم : همبستگی

فصل اول

سرمایه داری شکل و جایگاه اصلی خود را می یابد . دومنبع اصلی پویایی آن ،افزایش تولید کالا و استثمار در تولید ، به هم می پیوندد ودر تمامی ابعاد زندگی وخصوصی  وعمومی نفوذ و رسوخ می کند . تحلیل انتقادی جامعه کنونی نیازمند مقولات نوین اخلاقی ، سیاسی ، زیبا شناختی است وقاحت در ضراب خانه ی کلامی نظام حاکم مفهومی اخلاقیست که این مفهموم را نه برای تشریح و تبیین اخلاقیات خود ، بلکه در ارتباط با اخلاقیات دیگران مورد سوء استفاده قرار میدهد . اخلاق در وهله ء نخست وضرورتا ایدولوژیکی نیست ، اما در جامعه ی غیر اخلاقی به سلاحی سیاسی مبدل میشود واکنش نسبت به وقاحت ، شرم است که معمولا به عنوان نمود جسمانی احساسا گناه ناشی از نقص محرومات تعبیر میشود.

بنیادگرایی سیاسی متضمن بنیاد گرایی اخلاقی است ، یعنی بنیادگرایی اخلاقی که ممکن است شالوده رهایی انسان شود.اقتصاد به اصطلاح مصرفی وسیاست سرمایه داری جهانی ، طبیعتی ثانوی برای بشر آفریده است که اورا آزمندانه و پرخاشگرانه با اشکال گوناگون کالا پیوند میدهد.قانون  معروف عرضه تقاضا میان حاکمان ومحکومان هماهنگی وتوازن برقرار میکند.روابطی تولیدی سرمایه داری نه تنها مسئول بردگی و محنت است، بلکه با عرضه کالاهای بیشتری نسبت به گذشته عامل شادکامی و تفریح بیشتری برای اکثریت مردم نیز می گردد . سرمایه داری ازطریق ایجاد تحول دگرگونی درخود- دگرگونی وتحولی که بیشتر بر بنیاد افزایش استثمار استوار است ، خود را باز تولید میکند.

                                                                                                                                     فصل دوم

حساسیت نو به عامل سیاسی تبدیل شده است این رویداد که ممکن است نشانه ی  نقطه عطفی در رشد جوامع کنونی باشد وپیامدهای آن را برای ایجاد یک جامعه ی آزاد ممکن ، پیش بینی کند .وقتی تکنیک ، ویژگی هنر به خودگیرد ، حساسیت ذهنی را به قالب عینی به واقعیت مبدل میکند . حسایت در جایی پدید می آید که مبارزه برای شیوه ها و اشکال ها ی تازه ی زندگی صورت گیرد . تحلیل بعد زیباشاسی ، قرنها بر مفهوم زیبایی  متکی بود . زیبایی به مثابه  امر مطلوب به حوزه ی غریزه های نخستین ، غریزه ی عشق و غریزه ی مرگ (اروس وتانتانوس) تعلق دارد. فاصله ی میان جهان شعر وسیاست چنان زیاد است ومیانجی هایی که حقیقت شعری و عقلانیت تخلیل را نظم می بخشد، چنان پیچیده اند که هرگونه راه میانبری برای رسیدن به این  دوقلمرو واقعیت ،شعر را نابومیکند.

صورت دستاورد ادراک هنری است که از خودکاری ناآگاه و کاذب واز عادت بی چون وچرایی که در همه ی اعمال ، ازجمله عمل انقلاب دخیل وذی تأثیر است ، می گسلد . ضد هنر و هنر متعالی زدایی ، امروز با نفی خود ، دورانی را پیش بینی می کند که ممکن است ظرفیت جامعه برای تولید ريا ، با ظرفیت خلاق هنر مشابهت داشته باشد و ساختن جهان هنر با باسازی جهان واقعی همانند شود .

 

فصل سوم

مفهوم شکل زیبا شناختی به عنوان شکل گیری هنری مسلط در جامعه ی آزاد در واقع به معنی تبدیل تکامل سوسیالیم علمی به سوسیالیسم آرمانی است ، ماده به گونه ای روزافزون در معرض صورت های زیبایی شناسی قرار میگیرد  که این امر ر ارزش مبادله ی آن می افزاید ( بانکها ، ساختمان اداری ، آشپزخانه ها، سالن های فروش و فروشنده های خوشپوش امروزی). رشد شگفتی آور قابلیت تولیدکار، ناگزیر به تولید گسترده کالای تجملی منجرمی شود.تضاد آشکار میان امکانات رهایی بخشی دگرگونی تکنولوژی در جهان ، زندگی راحت و آزاد از یکسو  وتشدید مبارزه برای بقاء از سوی دیگر ، در میان طبقات پایین جامعه ،پرخاشجویی گسترده پدید می آورد که اگر به صورت نفرت وجنگ علیه دشمن فرض ملی هدایت نشود علیه هر هدف مناسب دیگری ، سفید یا سیاه ، داخلی یا خارجی ، یهودی یا مسیحی ، دارا یا ندار  به کار گرفته می شود. این پرخاشگری ، ازآن کسانی با تجربه های ناقص و آگاهی  ونیازهای دروغین است. این آگاهی نو وشورش غریزی ، جنبش مخالف را از تودها و اکثریت کارگران سازمان یافته ، از اکثریت یکپارچه و یگانه جدا می کند ، وسیاست بنیادگرا در میان اقلیت های فعال وبیشتر درمیان روشنفکران جوان طبقه ی متوسط وحاشیه نشینان وزاغه نشینان تمرکز می یابد.

در این مرحله بیش از هر راهبر و سازمان سیاسی آزادی و رهایی به ضرورتی زیستی بدل می شود . طبقه کارگران بدون از دست دادن نقش تاریخی خود به عنوان نیروی مولد تحول در دوران ثبات ،کارکردی و تثبیت کننده و محافظه کارانه خواهد شد و عامل تسریع موثر  در دگرگونی از خارج عمل خواهند کرد . زاغه ها در شهرهای مهم کشور قرار دارند ،کانون های جغرافیایی طبیعی به شمار می آیند که مبارزه بر ضد هدفهای مهم وحیاتی سیاسی اقتصادی می تواند از آنجا آغاز شود .اصطلاح جنبش  دانشجویی که اصطلاحی ایدئولوژیک ورسوا کننده است ، این واقعیت را پنهان می کند که بخش بسیار بزرگی از روشنفکران سالمندتر و قشرهای غیر دانشجو نیز در جنبش شرکت فعال دارند.دانشجویان مبارز در کشورهای  فاشیستی و نیمه فاشیستی ( که خود اقلیتی از دانشجویانند) تکیه گاهی در میان کارگران صنعتی و روستایی می جویند. نظم و قانون باید علیه نظم و قانون حاکم استقرار یابد ، زیرا جامعه موجود نامشروع و غیر قانونی  شده  و قوانین خود را بی اعتبار ساخته است .

 

فصل چهارم

تلاش پیشین جهت تحلیل جناح مخالف کنونی در پرتو جامعه ی متشکل بزرگ بر اساس تضاد چشمگیر میان خصلت بنیادین و فراگیر شورش از یک سو و فقدان شالوده طبقاتی رادیکال از سوی دیگر متمرکز بود . مبارزه برای رهایی عمدتا مبارزه نظامی  خواهد بود که با کمک و پشتیبانی مدد  بومیان وبهر گیری از مزایای منطقه ای انجام می شود و از روش های سنتی سرکوب جلوگیری می شود انقلاب بیرونی از دیدگاه عقیدتی نیز ، بخشی اساسی از جنبش جناح مخالف را در کلان شهرهای سرمایه داری تشکیل داده است . همه اشکال همبستگی وهمکاری ،رهایی بخش نیست . فاشیسم و نظامی گری نیز به اشکال وحشتناکی ازهمبستگی ، که کارایی را بسیار افزایش می هد،دست یافته اند. همبستگی سوسیالیستی یعنی استقلال : حق تعیین سرنوشت از خانه آغاز می شود ، از کاربرد من وما به وسیله افراد شروع می شود.اگر همکاری بر اساس همبستگی استوار باشد ، سازمان دهی در قلمرو آزادی را راهبری خواهد

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 20:53  توسط فاطمه همتی  |